تبليغاتX
شب نوشته ها
سرشارم از تبسم ، لبریزم از ترانه ، پای تو در میان است ، با این همه بهانه

شب نوشته ها

بنظرم آن مرد دیوانه بود. اما مهربان بود. اتاقِ کوچک مهربانِ دیوانه، یک بالکن داشت. بالکن کوچک بود. کوچکِ کوچک. روبروی اتاق مهمانیِ خانه عمورضا بود. روبروی پنجره بود. نرده‌های بالکن کوتاه بود. کوتاهِ کوتاه. بچه‌ها به حروف آهنیِ روی نرده‌های آن بالکن نگاه می‌کردند. انگلیسی بودند. بزرگ بودند و رنگی. U زرد بود. O آبی بود. Y و E هم بود. قرمز و سبز.

 خانه عمورضا بوی کله پاچه می‌داد. از همان روز اولِ عید. اتاق مهمانی، یک دست مبل مخملی داشت. لوستر و یک تابلوی بزرگ. توی تابلو، یک مرد یک کلاه مکزیکی گذاشته بود سرش. نشسته بود روی صندلی و گیتار می‌زد. روبروی مرد مکزیکی یک زن کولی می‌رقصید. پیراهنش قرمز بود و چیندار. موهای سیاهش بلند بود و پُر بود از چین و شکن. هر سال، روز اول عید، گلدان گرد و قلمبه، روی میز، وسط اتاق، پر می‌شد از گل‌های مصنوعی. ظرف بزرگ پایه‌دار کنار آن هم پر از سیب و پرتقال و خیار. یک ظرف پایه‌دار چینی هم بود برای شیرینی‌های بزرگ مربایی که روشان خرده‌های بادام چسبیده بود. گل‌های توی گلدان، پارچه‌ای بودند و قرمز. هر سال عید، دختر عمورضا به گلبرگ‌های ورآمده چسب تازه می‌مالید.

روز اول عید، مرد از بالکن‌اش برای بچه ها دست تکان می‌داد. ظرفی شکلات می‌گرفت دستش و به بچه‌ها اشاره می‌کرد بروند اتاق او عید دیدنی. دخترِ عمورضا بچه‌های مهمان را از پشت پنجره جمع می‌کرد. به آنها می‌گفت اگر مؤدب باشند و ساکت، می‌بردشان خانه کوچک مرد مهربان، عید دیدنی. بچه‌ها توی هال دست به سینه و دو زانو می‌نشستند روی زمین جلوی تلویزیون و جیک نمی‌زدند.

تلویزیون خانه عمورضا دو لنگه در چوبی داشت. دختر عمورضا در تلویزیون را می‌بست. با یک کلید کوچک طلایی قفلش می‌کرد. کلید را می‌گذاشت توی جیب دامنش. می‌نشست روبروی بچه‌ها. بچه‌ها مواظب بودند چشم‌شان به همدیگر نیافتد. اگر نه خنده‌شان می‌گرفت و برای رفتن به خانه مرد کوچک انتخاب نمی‌شدند.

دختر عمورضا پیراهن تازه‌ای را که برای عید بافته بود و تنش کرده بود صاف و صوف می‌کرد و می‌نشست روی یک صندلی لهستانی تا بچه‌ها را زیر نظر بگیرد. چشم بچه‌ها می‌چرخید تا جایی را برای خیره شدن، ساکت ماندن و نخندیدن پیدا کنند. دختر عمورضا مسیر چشم بچه‌ها را می‌گرفت و یکی یکی به اشیا برق انداخته خانه نگاه می‌کرد تا می‌رسید به یخچال سفید و بزرگ کنار تلویزیون. از جا بلند می‌شد. در یخچال را باز می‌کرد. می‌بست و دوباره می‌نشست روی صندلی لهستانی. بچه‌ها فرصت این را پیدا می‌کردند که قطعه‌های کوچک گوشت خام را توی یک سینی بزرگ در یخچال ببینند و دوباره چشم بدوزند به موکت نازک و رنگ و رو رفته‌ای که چسبیده بود به زمین آشپزخانه عمورضا و فکر کنند به اینکه شاید بوی کله پاچه از زیر آن موکت می‌زند بیرون. اجاق سه شعله آشپزخانه تمیز بود و خاموش.

 دختر عمورضا به دختر عمه‌اش می‌گفت که مدل پرده را از یک مجله برداشته و دوخته است. هر سال عید، عمورضا بعد از آن که مهمان‌ها از خانه ‌داری دخترش تعریف می‌کردند، از خواستگارهای تازه می‌گفت:

«دختر هر چی سنش بالاتر می‌ره مشکل پسندتر می‌شه

دختر عمورضا بلند گفت که نه حاضر است زن کاسب بشود، نه کارمند و معلم. می‌گفت شوهرش حتما باید لیسانسه باشد و انگلیسی هم بلد باشد. همه مهمان‌ها حتی بچه‌ها چشم غره‌های زن عمورضا را از لای چادر کیپ شده ‌اش می‌دیدند. بعدش خیره می‌شد به میز. می‌گفت: "تو رو خدا بفرمایید میوه!"

بچه‌ها می‌دویدند پشت پنجره و حروف انگلیسی را از روی نرده به صدای بلند می‌خواندند: یو، اُ، ئی، وای. چاق مهربان را توی بالکن می‌دیدند که پشت حروف انگلیسی ایستاده و برای آنها دست تکان می‌دهد. عمورضا به دخترش دستور یک سینی چای دیگر می‌داد. از جیب کُتِ نو و گشادش یک دسته اسکناس براق در می‌آورد. به هر کدام از بچه‌ها یک برگ سبز پول می‌داد که رویش نوشته بود دویست ریال.

دختر عمورضا بالاخره سه تا بچه برنده را با خودش می‌برد به خانه‌ای که بالکن و شکلات و دیوانه داشت. حالا بچه‌ها می‌توانستند توی اتاق کوچک چاقِ مهربان باشند. اتاقی که بعدها برای بچه‌ها شد تصویری از اتاق ونگوگ. اتاق همان چیزهایی را داشت که برای دوست داشتن یک دیوانه کافی بود. تختی باریک زیر یک کلاه بزرگ مکزیکی و قالیچه‌ای که روی آن یک صندلی لهستانی بود. میزی بلند و کوچک چسبیده به دیوار، روی آن جعبه‌های شکلات با اسم‌های انگلیسی. اتاق، بوی وانیل می‌داد.

 دیوانه به بچه‌ها نگاه می‌کرد و به دختر عمورضا لبخند می‌زد. می‌ایستاد وسط اتاق ونگوگ و به دختر عمورضا تعارف می‌کرد بنشیند روی صندلی‌اش. بچه ها را با جعبه‌های شکلات می‌فرستاد توی بالکن و خودش می‌نشست روی تخت. روی پتوی چهارخانه زرد و قرمز و تمیز.

بچه‌های مهمان دست می‌کشیدند روی نرده کوتاه، کوچک و رنگ شده. یو، اُ، ئی و وای آهنی را می‌گرفتند توی مشتشان. از لای نرده اتاق عید دیدنی عمورضا را تماشا می‌کردند و برای بچه‌هایی که مانده بودند آنجا دست تکان می‌دادند. جعبه‌های شکلات‌های خارجی را به آنها نشان می‌دادند و دلشان برای مهمان‌هایی که سیخ و ساکت نشسته بودند روی مبل‌های مخملی و سیب پوست می‌کندند می سوخت. یکی‌شان بر می‌گشت نگاه می‌کرد به پشت سرش و کوچک مهربان را می‌دید که راه می‌رود توی اتاق و دنبال چیزی برای دختر عمورضا می‌گردد. دختر را می‌دید که مودب نشسته روی صندلی و حلقه کلید تلویزیون را دور انگشتش می‌چرخاند. به بچه‌ها نگاه می‌کند. نیشش را باز می‌کند و تکه شکلات را آرام می‌مکد. جابه‌جا می‌شود. دامن لباسش را روی آستر اطلسی مرتب می‌کند. مواظب است آستر از دامن نارنجیِ تاسیده‌اش نیافتد بیرون. آخرین تکه شکلاتش را قورت می‌دهد. زرورق آن را می‌گذارد روی زانوش. با کف دستهاش آن را صاف می‌کند. لبخند می‌زند. زرورق را به دقت تا می‌زند و آن را به شکل نوار طلایی در می‌آورد.

 بچه‌ها، مهربان دیوانه را می‌دیدند که زیر چشمی نگاه می‌کند به نوارِ زرورق، روی زانوی دختر عمورضا. می‌دیدند که کوچکِ چاق می‌خندد. نفسش را حبس می‌کند و یکهو یک صدای بلند از دهانش ول می‌کند بیرون. بعدش دست‌های کوتاه و گردش را می‌مالد دور کمرش. بچه‌ها این را هم می‌دیدند که لبهاش را می‌کشد تو و لبخند می‌زد.

دختر عمورضا تا جایی که می‌توانست نوار کاغذ شکلات را روی زانوش صاف می‌کرد. دیوانه دوست داشتنی می‌آمد توی بالکن. بر‌می‌گشت توی اتاق و می‌خندید. دختر حلقه کلید تلویزیون را از انگشتش در می‌آورد. می‌گذاشت توی جیبش. زرورق شکلات را می‌پیچید دور انگشتش و به بچه‌های تو بالکن نشان می‌داد. لبهاش را می‌کشید تو و لبخند می‌زد. چاق مهربان می‌خندید و برایش کف می‌زد. بچه‌های توی بالکن آنها را نشان می‌دادند به بچه‌های خانه عمورضا و کف می‌زدند. کاغذهای شکلات‌هایی را که خورده بودند می‌ریختند روی سر آنها و می‌خندیدند. لی‌لی، لی‌لی، لی. بر‌می‌گشتند خانه عمورضا. بوی کله پاچه می‌زد زیر دماغشان. بقیه شکلات‌ها را با بقیه بچه‌ها تقسیم می‌کردند و عید دیدنی تمام می‌شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فواد | 
شب نوشته ها
آقا ا ا ا ا ی گوینده رادیو
از همین فردا دیگر به هیچ کس سلام و درود صبحگاهی نده
آقای راننده و خانم معلم و دانش آموز خوب می‌‌دانند برای چه بیدار شده اند
به کجا می‌‌روند
عصر که شد به کجا بر می‌‌گردند
از همین فردا به هر چه آدم تنهاست سلامی‌ بکن
شما نمی‌دانید
هیچ کس نمی‌‌داند
کسی‌ که همین دیشب
برای تمام عمر تنها شده
جایی‌ برای رفتن ندارد
جایی‌ برای بر گشتن ندارد
کسی‌ که حتی نمی‌‌داند همین امروز برای چه بیدار شده است
.
.
سلام دوست تنها شده ی من
سلام
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فواد | 
شب نوشته ها 

خانم فاطمه گریه می‌کرد و می‌گفت: «فدای غریبی‌ات بشوم». اما «زری» اشک نداشت. ندانست مقصودعمه غریبی امام‌زاده است یا غریبی یوسف. می‌اندیشید کاش من هم اشک داشتم و جای امنی گیر می‌آوردم و برای همه غریب‌ها و غربت‌زده‌های دنیا گریه می‌کردم. برای همه آن‌ها که به تیر ناحق کشته شدند و شبانه دزدکی به خاک سپرده می‌شوند.

در گورستان ...جوادآباد قبر آماده بود و در نور یک چراغ بادی که به دست غلام بود جنازه را در گور گذاشتند. سیدمحمد خواست تلقین میت بگوید که بلد نبود. خسرو به اشاره غلام روی پدر را پس زد و دست به چشم‌هایش برد و گریست. غلام و سید با دست خود روی یوسف خاک ریختند. عمه زار می‌زد و می‌گفت «شهید همین‌جاست. کاکای من همین‌جاست. کربلا بروم چه کنم؟» اما زری از همه چیز دلش به هم خورده بود. حتی از مرگ. مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشییع جنازه داشت. اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت.

به خانه که آمدند چند نامه تسلی‌آمیز رسیده بود. از میان آن‌ها تسلیت «مک‌ماهون» به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد:

«گریه نکن خواهرم، در خانه‌ات درختی خواهد رویید، و درخت‌هایی در شهرت، و بسیار درختان در سرزمین‌ات و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌آمدی، سحر را ندیدی؟»

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1390ساعت 11 قبل از ظهر  توسط فواد | 

گفت "می تونم دوستت داشته باشم" و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله سرخ رنگ کلاهش به شاخه ای از بوته گلخارک کنار راه چشمه گير کرد و ماند. نفهميد و رفت.

مرد گفت "من می تونم شمارو دوست داشته باشم" اين پرسید. در جواب خود نگاهی ديد به خود دوخته، و سايه لبخندی دید که بر لب هایش اوفتاده. ديد او دست هایش را به هم ماليد و پرواز کرد به سمت اتوبوس و سوار شد. منتظر ماند تا از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد
.

بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد "می تونم دوستت داشته باشم آيا". زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند بی رمق. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت گوشه چشم هاي خود پاک کرد
.

پرسید "می تونم، می تونم آیا می تونم دوستت داشته باشم" و باز هم خيره منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از نيمکت بلند شد. کتاب زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت
.

بین هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. همان را پرسید. اينک ديگر آن جوانک نبود، موهایش خاکستری، چهره اش با رد پای گذر ساليان. از دورها آمد. ولی رساند خود را. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار. همیشه در چهارمین روز پائیز
.

"
می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد. یکریز می بارید و او عين خيالش نبود. کسی نبود این بار. به هیچ کس گفت. رو به آسمان گفت. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. گفت و شکست و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راه کوره باريک جنگلی گذشت و کنار خاربن ها گذشت. ايستاد روبروی خانه ای که دودکشش بالا می رفت اما دودی از آن برنمی خاست. ایستاد آن قدر که در سایه هر درخت برق نگاه گرگی دید
.

آنگاه برگشت و راه باريک کنار جنگل را رفت تا گورستان. بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. بر بالای آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. آن قدر سنگ را نگاه کرد که نگاهش کوبیده شد به گور. پس آن گاه فریاد زد زیر باران "می توانم دوستت داشته باشم". اين بار جمله اش سئوالی نبود. گلايه ای بود در صدایش و در سئوالش شايد
.
اول بار بود که جوابی آمد. يکی می گفت "جوابت دادم هر بار، نشنيدی". می پرسيد نشنيدی. "مرد فرياد زد "چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم
.

پس آن گاه خم شد. منگوله سرخ را از بغل به در آورد و بر سنگ نهاد و بر آن بوسه ای زد که چهل سال در حسرتش گذشته بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی گفت، بی سکته و بی لکنت گفت، بلند و با اشگ گفت: "دوستت دارم". و خیال کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست مهربانی. دست همان که فقط یک بار، در کودکی، دیده بودش. دخترکی با کلاه منگوله دار سرخ.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فواد | 
 شب نوشته ها

بر جدول جوی لبالب از لجن و متعفن از میوه های گندیده، کنار میدان نشسته و پاهایش را به داخل سینه جمع کرده بود. دست چپ را راست و دست راست را خمیده با سیگاری تا کمرکش خاکستر، روی دو زانو گذاشته بود.

موهایی چرب و به هم ماسیده، پیشانی ای پرچین، پوستی خشک و ترک خورده، لبانی پر چاک، پلیوری نخ نما و یشمی که از فرط کثیفی به سیاهی میزد و کفشهایی گل اندود به انضمام غمی لانه کرده در مغز استخوان به اندازه تمامی روزهای زندگانیش، تمام سرمایه امروز سردار دیروز سپاه ایران است.

تو گویی قلماسنگ روزگاران تهمتن را که روزی در سرتاسر گیتی بشری را یارای هماوردی او نبود از دل فر و شکوه شاهنامه به عصر دود و بلا و لمس انتها پرتاب کرده بود.

نه می دید و نه می شنید، لیکن نه کور بود و نه کر. می دید و می شنید، فقط آنچه را که زمانه تا به امروز بر او جبر کرده بود.

می شنید صدای دیشب «سلطان بن سافل بن سافل» را که به مانند غرش ناقوسی در دالان، بر او نهیب می زد :

"مردک این چندمین کرت است که در ادای دیون خود اهمال میکنی، دیوان خانه بی حساب و کتاب نیست. می دهم جول و پلاست را در خیابان بریزند."

و می دید پسر کوچکش را که از ترس مشاجره سلطان و پدر، پای او را همچون ستونی محکم به تمنای امنیت بر سینه می فشرد.

هنوز سنگینی دست گوشتالود «سلطان بن سافل بن سافل» را در که مقابل مادر و همسر، محکم بر سینه اش کوبید و او را به همراه فرزندش نقش بر زمین کرده بود، همچو کوهی بر قلب و جدان خویش احساس می کرد.

به یاد می آورد که چون او را توان تحمل حقیر خویش و گریه بچه نبود، ناخودآگاه پرده ای از خون مقابل دیدگانش نقش بست و دندان ها را به هم فشرد و ناگهان فریاد زد:

"خب مرتيكه فقط سه روز كرايه‌ت عقب افتاده. خون ما رو مكيدي قرمساق!"

بعد با سر كوبيد توي دماغ«سلطان بن سافل بن سافل». كوچه به هم ريخت. با سلطان دست به يقه شد. بقيه همسايه‌ها و اجاره‌نشين‌ها آمدند به ميانجي‌گري. سلطان با دماغ شكسته و خوني نعره مي‌كشيد و فحش مي‌داد.

از آن روز تا به اکنون او با همسر و چهار فرزند و مادری پیر، شب را زیر آسمانی بی ستاره ی شهری سیمانی به صبح پیوند می زند.

در خلوت خویش پنجه نرم می کرد با نامردمی چرخ بازیگر دهر که ناگهان وانتی از راه رسید.

عالیجناب چنگیز خان مغول با ریش بزی و چشمانی تنگ سرش را از پنجره ماشین بیرون کرد و فریاد زد:

چهار نفر کاریوتن بیان.

كارگرها به طرف وانت هجوم آوردند و از آن آويزان شدند. چنگیز خان از وانت پياده شد. رستم لرزيد.

چنگیز خان داد زد:  فقط چار نفر، بقيه بيان پايين.

بعد يك پيرمرد و رستم را كه پايش لبه سپر بود به پايين هل داد كه افتاد كنار جدول. بقيه را هم همين‌طور تا چهار نفر داخل وانت ماند و بعد گاز داد و به سرعت از ميدان خارج شد.

جماعت دوباره رفتند در گوشه‌اي از ميدان با هم جمع شدند.

رستم آن شب با دست خالي راه خانه ای بی دیوار و سقف را پیش گرفت.

رستم کلاه خود و زره و شمشیر و سپر را فروخته بود.رستم فقط روزگاری رستم بود.

باری، این روزها برای خدایان حیاتی نمانده ست تا از مرده ها  بستانند.

صنما، دیدی زندگی سراسر خارزار بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فواد | 

شب نوشته ها

داکوتا کلارک دخترک عروسکی دو ساله مثل همه همسن و سال های خود پاک و صورتی، روز پیشترسرش را بلند کرد، مادر و پدرش او را با هزار چشم می پائیدند تا دخترک انگشت اشاره اش را به سمت پنجره گرفت و گفت شانه ... و شانه ای که بر موهایش کشیده بودند آن جا بود. پدرش برگشت رو به دیوار تا کس نبیند که بر او چه می گذرد و مادرش به زانو افتاد. معجزه رخ داده بود. داکوتا کور مادرزاد حالا می دید.

خانواده کلارک اهل بلفاست هستند و به دنبال نامه نگاری هائی رهسپار چین شدند. اعتماد کردند به پزشکان چینی که گفته اند با تزریق یک سلول بنیادی از عقب جمجمه او می توانند داکوتا را بینا کنند، از هر جا که بود پول تهیه کردند و نیمی از آن را قرض گرفتند و رفتند به چین. سی هزار پاوند خرجشان شده است. ولی عروسک حالا دیگر چشم دارد. موهای طلائی پشت سرش را زده اند
.

دکتر بریت خونسرد ظاهر شده بود در تلویزیون و توضیح می داد که دو شب سلولی را که از بند ناف داکوتا گرفته اند در فواصل از محل رویش موها به سرش تزریق شده تا برود و سلول معوجی را که باعث نابیائی مادرزادی وی شده ترمیم کند. چنان خونسردست پزشک موقع گفتن این خبر که انگار نه حادثه ای به این اهمیت در حضور ما، در برابر چشمان منکر ما شکل گرفت. به دنیای که دارفور دارد، غزه دارد، بن لادن دارد، حسن البشیر دارد، موگابه دارد، و هنوز شهرهائی هست عادی ترین صدا در صدای گلوله است و عادی ترین صحنه افتادن جنازه در پیاده رو که گاهی چند روزی می ماند. شهرهائی در آمریکای لاتین و آفریقا.

اما در این سوی دنیا، بنالیم از مصیبتی که گریبان گیر مدرسه روشندلان تهران شد همان جائی که آخرین روزهای بهار سال 1384 آتش گرفت، ساختمان مخروبه و رها شده و کلاس های متروک بجه های روشندل به کنار، استادیو صدا و آرشیو بی نظیر که نام دکتر خزائلی بر آن بود سوخت و از میان رفت. و این آرشیو امید چند نسل بچه های روشندل تهران بود.

در آن روزها همه درگیر انتخابات ریاست جمهوری بودیم. اما مادر حسن در وبلاگش [مادر سپید] نوشت خدایا اگر حسن در مدرسه بود چه می شد. یعنی این سرنوشت همیشه و همواره ما. در همان حال که دیگران دارند سلول بینادی از بندناف می گیرند تا داکوتاها بی چشم نمانند، ما در این اندیشه که اگر بدتر می شد چه می شد. و چنین است که همواره بدتر می شود. و دریغ از پارسال.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فواد | 

  می‌شود خراب‌تر از این که هستیم باشیم. خراب، در هرکجا و هر زمان؛ خرابی ِ پُرتابل!

شب نوشته ها

مواد لازم: قرص استامینوفن کدئین دو عدد، یک لیوان آب، یک باکس سیگار، چای به مقدار ِطلب.

روش کار: ابتدا دو عدد قرص کدئین را با هم و به یاری یک لیوان کامل آب بلعیده و سپس ده دقیقه صبر می‌کنیم. در ادامه، یک لیوان چای داغ را با مقدار زیادی قند می‌نوشیم و یک لیوان دیگر نیز آماده می‌کنیم برای نوبت بعد. بلافاصله، لیوان دوم چای را سرمی‌کشیم. این مورد را مدام تکرار می‌کنیم تا «چای ما را بگیرد!!».

سیگاری روشن می‌کنیم، این آهنگ خانم گوگوش ( ما به هم نمی رسیم ...)  را که احتمالا برای شما هم پُر از خاطره است، می‌گذاریم برای خودش بخواند. گرم می‌شویم و هی احساس می‌کنیم پشه‌ای مهربان ما را می‌گزد.و هی سیگار پشت سیگار پشت سیگار ... خیره به جایی در دوردست.

در این مرحله، یأس به‌کلی از بین رفته و جای خود را به ویرانی مطلق می‌دهد. و ما اینک انسان‌هایی هستیم صبور، سنگین، سرگردان ...

هر کام که فرو می‌رود، می‌رود که می‌رود که می‌رود...

کاش برمی‌گشت؛ ای‌داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فواد | 

شب نوشته ها

شهري كه سنگ بنايش را خواجه‌ي خونريزي چون آقامحمدخان به عنوان پايتخت ايران گذارده باشد، تو گویی پس شهری عقيم و بي‌افتخار است.

تهراني كه در اين قرن پرآشوب، شاهد قتل‌عام و تبعيد و حبس صدها تن از نويسندگان، علما و ادباي ايران‌زمين باشد از جهانگيرخان صوراسرافيل گرفته تا ديگران و همچنان ساكت و خاموش در گذرگاه تاريخ بر اينها صحه گذارده، شهر شرمندگي و رسوايي است.

شهري كه بي‌هيچ مقاومتي در شهريور 1320 دروازه‌هاي خود را به روي ارتش بيگانه گشود، شهر كودتاها و توطئه‌ها و انقلاب‌ها و محفل‌ها و حزب‌ها و گروه‌ها و دسته‌هايي كه سرنوشت ميليون‌ها ايراني را عوض مي‌كنند، شهري نيست كه به طور مطلق بتوان دلبسته‌ي آن بود.

شهري بي‌قواره، بسيار نامتناسب از نظر معماري و شهرسازي، از نظر تقسيم امكانات، از نظر آلودگي، از نظر امكانات و رفاه شهري ناهمگون، از نظر فاصله طبقاتي بسيار زياد (كه صد رحمت به كلكته!)، از نظر قيمت مسكن و اجاره‌بها، از نظر فشارهاي عصبي ديوانه‌كننده‌ي شهرهاي بزرگ كه در تهران مضاعف‌تر است، از نظر آمار بالاي جرائم و بزهكاري و ده‌ها معضل دیگر..

يك روز همه‌ي راه ها به رم ختم مي‌شد ولي امروز براي بسياري ايرانيان به تهران ختم مي‌شود. مسافري که نخستين بار تهران را مي‌بيند، در روزهاي آغازين، از سه چيز بهت‌زده مي‌شود: معماري زشت، رانندگي ناهنجار و چهره‌هاي عبوس.

آنان که اول بار با این بازار مکاره مواجه می گردند می نالند که از راننده‌هاي مسافركش‌ بگير تا شركت‌ها، بنگاه‌هاي معاملاتي و مالكين و بازاريان، خوش‌استقبال و بد بدرقه‌اند. به هر دوز و كلكي دست مي‌يازند تا مشتري را به چنگ آورند. حرف‌هاي شيرين مي‌زنند. تعارف مي‌كنند. دانه‌پاشي مي‌کنند‌. پاچه‌خاري مي‌كنند.

اما وقتي معامله جوش خورد، وقتي پاي ريالي منفعت مادي براي آنان باشد، چهره‌هايشان عبوس و طماع‌ مي‌شود! ناگهان گوش‌هايشان تيز مي‌شود، دندان‌هايشان بيرون مي‌زند. چشم‌هايشان قرمز مي‌شود. دست‌هايشان شبيه چنگال مي‌شود. تمام بدنشان از مو پوشيده مي‌شود! گرگ مي‌شوند! گرگ! و آن وقت ...

اما مي‌شود شاید چشمها را بست و تهران را گونه ای دیگر تصور کرد.

چشمهایت را ببند بیا برویم به تهران آروزها.

تصور کن اگر حتا تصور کردنش ...

تصور کن

تهران را تصور کن.. بهار شده است

خیابان ولیعصر را قدم زنان پایین می آیی می پیوندی به دسته خوانندگان سر پایی روزنامه توی دکه روزنامه فروشی، از فروشنده می پرسی سیگار داری:

پُک اول را نزده صدای خانمی  پشت سرت

-آقا نکش اون لعنتی رو حیف سلامتیت..

-باشه خان.. از فردا..

تصور کن

فضاهای عمومی از عموم مردم پر است صف جلوی بستنی فروشی های سنتی بلند ... مردمی در هم می لولند دستهایشان بستنی

مردی اززن و بچه اش که روی موتور نشسته اند با موبایل فیلم می گیرد ..دخترش در حال لیس زدن بستنی می پرسد بابا چند مگا پیکسله دوربینش؟

از خودت خجالت می کشی که هنوز فرق مگا و گیگا و ترابایت را نمی دانی...

چشمت به بیلبورد روبرو که می افتد فکر می کنی چقدر خنده های این دختر ها مصنوعیست.. به خودت می گویی: سخت نگیر تبلیغ برگزاری مجلس عروسیه دیگه چه توقعی داری...

تصور کن

عصر باران زده ای که ایستاده ای با قسمت دیگری از مردم شهر.. در انتظار باز شدن درهای سالن .. در "علاقه به صدایی" با هم مشترکید .. بدنهایی در فضای عمومی در کنارهم .. باقی مانده زمان انتظار تا شروع کنسرت را دل می دهی به غرهای تمام نشدنی کناریت به ترافیک و باران .

- نمی دانید همین دیروز کنسرت اندی چقدر فروش کرد..چه قلقله ای بود تمام خیابونای اطراف...

- "می خوام برم به تهران " رو هم خونده دیشب؟

می خندید جفتتان بلند

تصور کن

در آن بعد از ظهر بارانی..

صدای اذان می پیچد توی کوچه هایِ خیس ِ درکه...بوی برنج می دهد نذر این محله

گوشه چادرش را با دندان گرفته.. در آستانه در ایستاده است ..با سینی شربتی در دست

می گویی چه زود شب می شود این روزها ...می خندد

با خودت می گویی زور که نباشد روزها سریع می گذرند...

از پیچ کوچه که می گذری دیوار پر شده است از آگهی کلاس رقص و زبان و موسیقی...

قدم میزنی ..درکه باران خورده ..تهران زیر پایت ..

تصور کن

سرگیجه سرخوشی شبهای تهران ، سوار بر تاکسی صدای راننده را واضح نمی شنوی... خاطره می گوید .. در سرت تصویر چرخان دوستانت..شرابهای زیزمینی تهران.

-مسافر کناری می گوید

- آقا هایده ندارید ..؟

- نه خانم اما یکی تازگی اومده صداش عین هایده است

- صدای هیچ کس مثل هایده نیست

- بله البته...خب، خودتون بخونید یه چیزی؟

- نه صدای من خوب نیست..

نزدیک های میدان ونک صدای بوق و سوت می آید . میزند زیر خنده راننده

می بینید هر شب هر کی عروسی داره یه دور هم تو میدون ونک می زنه یه سری مهمونا هم می رن پایین می رقصن حالا شهرداری گفته شاید یه پارک بزنن اون گوشه، مردم وسط میدون دیوونه بازی در نیارن.. نگا گن تو این بارون ...

باری، تهران را ببین به پلک زدنی شاید...

تهران را تصور کن با تمام آن واقعیتی که هست.. با تمام آن واقعیت دلپذیری که تا امروز ساخته ای.. و از دلپذیریِ تهرانِ شخصیِ توست که این دلبستگی بزرگ پایانی ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آذر1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فواد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شب نوشته ها مجموعه‌ای از تک نوشته‌ها حول موضوعات مختلفی است که طعم تلخ روایت نکردن و نشدن‌شان گاه گلو را می‌آزارد و سکون و سکوت در برابرشان چونان آواری سهمگین روح را در هم فرو می‌ریزد.

بنده ی حقیر صمیمانه و مخلصانه به اطلاع می رسانم این وبلاگ از روز اول تاسیس یک قانون اساسی داشته است و دارد و آن هم ادب است. کسانی که عصبانی هستند و نمی توانند مخالفان خود را بدون دادن صفت مخاطب قرار دهند. کسانی که قلمشان با دشنام آشناست. کسانی که راحت به دیگران تهمت می زنند و حرمت مخالف را نمی دارند، با اجازه همه شما در بین کامنت گذاران ما جائی ندارند و کامنت این دوستان بی درنگ حذف خواهد شد.

و نیز از اینکه تا به امروز شعار آزادی بیان و فروتنی و از این جور چیزها داده ام، صادقانه عذر خواهی می کنم. انسان جایز الخطاست، و من دیگر طرفدار "آزادی بیان به هر قیمت و برای هر کس" نیستم لذا کامنت دوستانی که مروج کهنه پرستی و افراط گرایی و آزادی ستیزی و انسان گریزی باشند بدون هیچ دلیل منطقی، و فقط از روی سلیقه ی اینجانب، سانسور خواهد شد.

بنابراین خواهش می کنم کلمات و احساسات خود را موقع دادن کامنت کنترل بفرمائید که ناگزیر به جسارت حذف نشوم.

امیدوارم هیچ عزیزی از من نرنجد. و امیدوارم صراحتم باعث "نامهربان شدن شما با وبلاگ من" نشود.


پیوندهای روزانه
شهر کتاب
حضور خلوت انس
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1391
آذر 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
مرداد 1380
پیوندها
آربور
من و تو
محرمانه
آنتیک
ماهدون
عابر پیاده
آسمان آبی
ماه پیشونی
قصیده اندوه
تا آفتابی دیگر
آسمانم باش
باران ستاره ها
روزهاي گمشده
شرق بهشت
خنده های اسیدی
تاکستتان خوشبختی
عرفان , برابری , آزادی
میــــــــم مثل مریـــــــم
نغمه های ترک خورده
خدایی که شکست خورد
عارفه
آلونك
اتوبوس
غوغای سکوت
سیما - روزنامه نگار
یادداشت های دختر اسفند
بر ساحل سلامت
چرکنویسهای پاک
ریزوم
جدیدترین ها
ویترین حیاتم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان